۱۳۵~
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 12:57
۱۳۵~ یکشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۲ | 14:53 | چند روزی میشه که از وقتی چشم باز میکنم دلم میخواد افکارم رو اینجا بنویسم اما به خودم که میام شب شده و مقاومت کردن هم دربرابر روی هم افتادن پلکهام بیفایدهست. قرار بود الان توی راه اصفهان باشم ولی از اونجایی که مامان همیشه بچه های خواهر و برادرش رو به ما ترجیح میده ب...
۱۳۲~
-
تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 18:43
۱۳۲~ سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۱ | 12:12 | ۲۲ سالگی با حس و حال خوبی شروع شد،کنار آدمهایی که دلشون میخواست به شکل و شیوه خودشون خوشحالم کنن. اگرچه گویا چندسالی هست که روز تولدم با یک اتفاقی عجین میشه که کمی دردم بیاره اما خب، اونقدرا هم که قبلا روش حساسیت داشتم بد نیست. این هفته قراره با بچه ها سفر چند رو...
۱۲۹~
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 2:36
۱۲۹~ شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱ | 0:58 | این روزا عجیب پرکار و پرمشغله میگذره!ذهنم خیلی شلوغه و دلم شدیدا یه سفر تنهایی میخواد برای اینکه یکم با خودم تنها باشم و فکرهای توی سرم رو طبقه بندی کنم.روزا به خوبی پیش میرن ولی همچنان حس اینکه چند تا هندونه رو باهم برداشتهام و هرلحظه ممکنه بنذازمشون باهامه.. احساس...
۱۳۰~
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 2:36
۱۳۰~ شنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۱ | 0:43 | برای یک آدم درگیر اضطراب(که من باشم) دست و پنجه نرم کردن با این روزها چیزی شبیه مرگ تدریجیه،مثل وقتی که توی استخر بزرگ و عمیقی افتادی و هزار بار سرت میره زیر آب و میای بالا اما نمیمیری. گشت ارشاد یک دختر بیست و دو ساله رو کشته به جروم زن بودنش. نیمدونم فردایی که پام...
۱۳۱~
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 2:36
۱۳۱~ یکشنبه ۴ دی ۱۴۰۱ | 23:55 | به نظر میرسد یک فصل است که سکوت کرده ام، ۱۰۱ روز میگذرد و هیچ چیز مطلقا عادی نیست. بارها و بارها توی مغزم مینویسم و خروجی ای مثل این پست به من نمیدهد و حافظهه ای که مدتیست ضعیف شده هم همچون بادی که بر خاکسترها بوزد نوشته های ذهنی ام را پخش و پلا میکنند. از تلویزیون صد...
۱۲۵~
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 12:15
۱۲۵~ یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:27 | میتونم بگم در این لحظه و الان که دارم این پست رو مینویسم بعد از مدتهای واقعا طولانی آرومم.. نیاز داشتم به یه استراحت طولانی و فاصله گرفتن از آدما و محیط هایی که مضطربم میکردن، هرچند اضطراب یار همیشگی این روزاست و امیدوارم با روند تراپی و داروهایی که احتمالا به ز...
۱۲۶~
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 12:15
نظرات را بسته ام كه بقول نيكولا كسـى خودش را موظف به آمدن و نظر دادن نكنداگر كارىحرفى ، سخنىمطلبى بودايميل بزنيد يا به آى دى تلگرام پى ام بدهيدحتما جواب ميدهم ☺️
۱۲۷~
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 12:15
۱۲۷~ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱ | 23:37 | اینکه روزی حداقل دو سه نفر اینجا رو چک میکنن برام عجیب و در عین حال جالبه! مچکرم که منو میخونید... از آخرین پستی که گذاشته بودم تا امروز هر روز توی ذهنم بارها نوشتم و اینجا پست نکردم. احساس میکنم کلمه ها زیادی توی مغزم سنگین شدن. زندگی روال عادیش رو طی میکنه اما ج...
به یاد ماندنی ترینم
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 21:43
امشب بالاخره حسمو گفتم ... بعد از سه سال ... و قبولش کرد :) نمیتونم بگم چه حسیه گفت دوستت دارم ، از خانه بیرون زدم فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ! ❤️
از عشق سخن گفتن ...
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 21:43
میتونم چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ... برات بنویسم ، بدون اینکه بترسم یه سری ... چپکی بشنونش و بخونن یا کلا یه جور دیگه بهت برسوننش ... حس عمیق توی قلب رو با هیچ چیز نمیشه یکی کرد ، دلم برات ت
:)
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 21:43
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیزفرمان بَرَمَت جانا! بنشینم و برخیزم ...
تظاهر ؟!
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 21:43
هوم ... حسای عجیب و غریبی دارم ! مثل وقتی که یه جاهایی به شدت لبخند میزنم اما بغضمو با یه لیوان آب قورت میدم .. وقتی که به همه روی خوش نشون میدم اما تو دلم ... وقتی میگم ایرادی نداره ، اما ته قلبم یه
لبخند ِ گنده ى كشـدار
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
مرسى كه وبلاگمو ميخونين ، مرسى كه انقد حرفاى قشنگ قشنگِ حال خوب كن ميزنين ، دوستون دارم مهربون ترينا 😍💙
اصلا مهم نيست رو به جنونم ...
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
اصلا مهم نيست رو به جنونم ... چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۴ | 2:58 PM | ديروز كه دو زنگ آخر معلم نداشتيم و با چند تايى از بچه هاى كلاس كه باهم راحت تر بوديم زنگ اخر رفتيم تو حياط ، ( قبلش با نماينده دعوا شد و داستان داشتيم ... ) ، نشسته بوديم رو وسايل ورزشى حرف ميزديم و آهنگ ميخونديم ، أهنگايى ُ اسماشونو پرس...
درددل هاى رسوبى
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 4:15
درددل هاى رسوبى شنبه ۵ دی ۱۳۹۴ | 11:4 PM | هزاران حرف در دلم هست كه هميشه همانجا ميماند و لايه لايه روى هم رسوب ميكند ، آنقدر كه بعد از سالها از شدت سفت و سنگى و ماندگارى بالاى ـشان هيچ جوره قابل بيان نيستند ، مثل سنگهاى رسوبى كه در بخش زمين ِ علوم راهنمايى خوانديم ، راستش ، دستم بايد به نوشتن برود ...
اصلا مهم نيست رو به جنونم ...
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 7:47
اصلا مهم نيست رو به جنونم ... چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۴ | 2:58 PM | ديروز كه دو زنگ آخر معلم نداشتيم و با چند تايى از بچه هاى كلاس كه باهم راحت تر بوديم زنگ اخر رفتيم تو حياط ، ( قبلش با نماينده دعوا شد و داستان داشتيم ... ) ، نشسته بوديم رو وسايل ورزشى حرف ميزديم و آهنگ ميخونديم ، أهنگايى ُ اسماشونو پرس
بلاگـر که باشی !
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 7:47
بلاگـر که باشی ! پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴ | 11:48 PM | راستش از وقتی پدر با یک جعبه حاوی لپ تاپ مشکی و نقره ای برای مادر پا به خانه گذاشت میتوانستم حدس بزنم که دکترک شیطانی که من باشم ، چقدر میتواند در این مستطیل ِ دارای طول و عرض و ارتفاع و فلان و بهمان غرق شود ... از وقتی برای اولین بار صفحه ی بلاگفا ر
درددل هاى رسوبى
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 7:47
درددل هاى رسوبى شنبه ۵ دی ۱۳۹۴ | 11:4 PM | هزاران حرف در دلم هست كه هميشه همانجا ميماند و لايه لايه روى هم رسوب ميكند ، آنقدر كه بعد از سالها از شدت سفت و سنگى و ماندگارى بالاى ـشان هيچ جوره قابل بيان نيستند ، مثل سنگهاى رسوبى كه در بخش زمين ِ علوم راهنمايى خوانديم ، راستش ، دستم بايد به نوشتن برود ...
زمان ، بدون تو سر گذر ندارد ..
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 7:47
زمان ، بدون تو سر گذر ندارد .. یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵ | 9:55 AM | هرچقدر فكر ميكنم چى شد كه شدى دنيام ، چيزى به ذهنم نميرسه ! يهو اومدى ولى به مرور زمان .. همه چيز تو قلب من تغيير كرد !از اولين لحظه هاى زمستون حالم بى دليل خيلى خوب بود ! خيلى ! انگار تموم غم ِ عالم تو پاييز جا مونده بود و فقط يكم دلخورى ا
ذهن هاى هميشه روشن
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 7:47
ذهن هاى هميشه روشن دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶ | 4:59 AM | مغز آدم پر از اتفاق است ، ريز و درشت ، بزرگ و كوچك ! لحظه هاى خوب ، خاطرات تلخ ، همه و همه در كنار هم زندگى مسالمت آميزى را تشكيل ميدهند ، اما امان از وقتى كه تير خلاصى به سمت شما ، مغزتان و تمام آن اتفاق ها شليك شود ، آنوقت شما ميمانيد و هزار سوال