خرید بک لینک

درباره سایت

ذهن هاى هميشه روشن

امکانات وب

۱۵۰~

به گذر زندگی آدم‌ها نگاه میکنم و بهشون حسودیم میشه، من ذاتاً خودم رو آدم حسودی نمی‌دونم ولی این‌روزا به هرکسی که میتونه جریان زندگی رو حس کنه حسودی میکنم. به آدمهایی که کسی رو کنارشون دارن و همدیگرو میخوان و دوست دارن حسودی میکنم. به مجموعه اتفاقات چندماه اخیر که نگاه میکنم حضور خودم رو در این حال و در این لحظه باورم نمی‌شه. انگار هیچ چیزی حس نمیکنم با اینکه هنوز پشت پلک هام داغ و سوزان میشه و تو از چشم‌هام با قطره های بلورین اشکم میچکی... دنبال هیچی نیستم، فقط به این فکر میکنم بعد از رسیدن به تمام اهداف مادی زندگیم اگه هیچوقت در خونه م رو، رو به آدمی که دوستش دارم باز نکنم چی؟ اگه دیگه هیچوقت پیش نیاد چی؟ میدونم زندگی شبیه به همون ترک گذشتن و رفتن پیوسته بمرانیه اما پذیرفتنش این روزا برام از همیشه سخت‌تره. اگر میتونستم از بدنم مرخصی بگیرم از توی پوست تنم در میومدم و روزها هیچ‌کاری نمی‌کردم. هیچ کاری، ترس‌هام دارن دور تنم مثل پیچک های محکم خارداری میچرخن و روحم رو زخمی‌ میکنن... به زخم‌ها نگاه میکنم، به خونریزیشون و کاری از دستم بر‌نمی‌آد جز نگاه کردن، نگاه میکنم، مشاهده میکنم، شاید جایی ردی از این زخم من رو به حس زنده بودن برگردوند...

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

صفحه بندی