۱۵۵~
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 11:40
یکمی حس سرماخوردگی دارم، صبح کال اوت کردم و سرکار نرفتم، روز آینده کوییز شیمی دارم و از ظهر از خونه زدم بیرون که یکمی درس بخونم، ویدیوها رو دیدم و حس میکنم درکم از درس خیلی بهتر شده، الان نشستم توی پنرا برد، یه سوپ گرفتم خوردم، گلوم اذیتههههه ، دارم با محیا فیس تایم میکنم و بعدش میخوام یکم تمرینای ش...
156~
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 11:40
چند روز پیش یه پست درباره دوستی ها و اتفاقاتی که پسامهاجرت در این زمینه با دوتا از دوستی های نزدیکم برام اتفاق افتاده بود روی همین شماره پست نوشته بودم ولی انگار قبل از پست شدن پریده همش و منم خب حس و حال اون روز و اون لحظه رو ندارم دیگه. بنابراین امیدوارم یه روزی که بعدها به این آرشیو سر زدم تیتروا...
۱۵۷~
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 11:40
توی کتابخونه کالج نشستم، دیشب شب کار بودم، قرار بود قبل ابتدا شقتم با یکی از همکارام بریم دسر بخوریم و عصری پیام داد که نمیتونه بیاد، از اونجایی که تصمیم گرفتم آدما رو همراه مسیر زندگیم بدونم نه خودم رو وابسته بهشون، تنهایی رفتم و یکی از جالب ترین دسر پسته های عمرم رو خوردم، سرکار هم منیجرم برام قهو...
۱۵۸~
-
تاریخ: 1405/7/5 ساعت: 11:40
نوشتن های گاه و بیگاه اینجا حس های جالبی رو توم زنده میکنه. این هفته دوستم که ماه ها بود ازش خبر نداشتم و پیام هام بهش بدون جواب میموند برام چندتا وویس فرستاده بود از وضعیت روحی خودش و معیشتی که باهاش روبرو هستن و یسری توییت زده بود در این باره که چقدر شکاف بین ایرانیای داخل و خارج از کشور زیاد شده ...
۱۴۵~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
۱۴۵~ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ | 6:36 | از استوری های دوستم فهمیده ام که اپلیکیشنی که ازش بسته ی مکالمه به ایران خریداریه بودم بالاخره کمی کار میکند، چندباری با ترس و لرز شماره ات را میگیرم تا بالاخره صدای تو آنطرف خط پیدا میشود که میگویی الو؟ سر سنگین چند جمله ای حرف میزنی و میگویی چطور توانستم زنگ ...
۱۴۶~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
در روز جاری از وقتی محمد درباره عشق با من صحبت کرده به این فکر میکنم که چه خوب میشد اگر میتوانستم تمام کلاسهایم را آنلاین کنم، از کارم بیرون بیایم و چندماهی برگردم به وطن. خانه کوچکی اجاره کنم و دم در خانه شما ظاهر شوم، احمقانه به نظر میرسد نه؟ اما فکر میکنم شاید اگر من آنجا حضور داشتم، شاید اگر میت...
۱۴۷~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
۱۴۷~ جمعه ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ | 6:40 | امروز شد دوهفته، دوهفته که هیچ چیز مثل قبل نیست. نه خبری از مهربانی بی حساب تو هست و نه از بی تابی های هر شب من. بالاخره ترسیدم، غمگینم و به این فکر میکنم که اگه اینبار هم نشه... اگه نشه باید با این زندگی چه کنم؟! دلم نمیخواست این بار عبور کنم... دلم نمیخواست بتون...
۱۴۸~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
چشمم خورد به تاریخ تقویم فارسی، یک خرداد. دوازده روز دیگه میشه دوماه که اولین روزی که همه چیز از روالی که داشت پیدا میکرد هم خارج شد و من هنوز هم نمیتونم باور کنم که تو این نقطه ام. نمیتونم باور کنم به انتظار چیزی نشستم که اصلا و به هیچ شکلی قرار نیست اتفاق بیفته. باورم نمیشه سهمم از دویدن و عشق داد...
۱۴۹~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
یه روزایی تو زندگی هست که با خودت میگی وای از این بدترم مگه میتونه بشه؟حال روحیم مگه خراب تر از این هم میتونه باشه و بوم! کافیه این سوالو از خودت بپرسی تا ببینی نه تنها بدتر هم میشه بلکه توی همون بدتر بودنه مجبوری ادامه هم بدی و هزار تا کار دیگه هم بکنی! و بله. بدتر هم شد. سه هفته ست که در بیخبری مط...
۱۵۰~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
به گذر زندگی آدمها نگاه میکنم و بهشون حسودیم میشه، من ذاتاً خودم رو آدم حسودی نمیدونم ولی اینروزا به هرکسی که میتونه جریان زندگی رو حس کنه حسودی میکنم. به آدمهایی که کسی رو کنارشون دارن و همدیگرو میخوان و دوست دارن حسودی میکنم. به مجموعه اتفاقات چندماه اخیر که نگاه میکنم حضور خودم رو در این حال و...
151~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
دیروز عصر فهمیدم که مادرجون رو از دست دادیم، دوباره شدم مطهره ای که ۶ سالشه و دنبال مادربزرگ گوگولی کوچولوی گردش گریه میکنه که بره خونشون، اما حالا دیگه مادربزرگی نیست و من فقط میتونم گریه کنم! یک هفته از فوتش گذشته و به من تازه خبر دادن. همون روزا به دوست صمیمیم میگفتم فکر میکنم یه اتفاقی اقتاده ای...
۱۵۲~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
اینجا رو باز کردم اومدم از حس و حالم بنویسم دیدم دقیقا ۴ ماه از اون روز کذایی میگذره! از روزی که به طرز عمیقی از هم گسستم!!! امروز اولین امتحان آزمایشگاه عمرمم دادم، یکمی از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود و البته که خب من هم نخونده بودم و به حساب اپن بوک بودنش گفتم راحت پیدا میکنم چی به چیه ولی اونقد...
۱۵۳~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
۱۵۳~ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ | 10:35 | خیلی دلم میخواد گریه کنم ولی نمیتونم. دلم تنگ شده، خیلی زیاد دلم تنگ شده. از وقتی محیا گفته که قراره ببینتش من انگار روی آتیشم. هر روزی که میگذره از خودم میپرسم که خدایا من چرا بهتر نمیشم...؟ حس های بدم دورم رو گرفتن و نمیتونم راهم رو پیدا کنم، تو اون چالهه دارم د...
۱۵۴~
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:45
یکی از بزرگترین پشیمونیام اینه که دفتر با خودم نیاوردم اینجا، روز آخر سفرم توی ونکووره و نشستم توی یه کافیشاپ لوکال، آیسکافی با سیروپ وانیل میخورم، سفر جالبی بود، اگه چهارسال پیش یکی موقعیت در زمان حاضرم رو برام پیشبینی میکرد قطعاً بهش میگفتم دیوونه ای و داری دروغ میگی! برای ناهار رفتم رستوران ای...
۱۴۰~
-
تاریخ: 1403/2/28 ساعت: 18:18
۱۴۰~ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ | 2:24 | مثل همیشه آخرین سنگر و آخرین پناهگاه اینجاست.خسته ام. این دوماه آخر بیشتر از همیشه کش میاد، پریودم و بیستر از همیشه دلم توجهی رو میخواد که ندارمش. اشکام میریزه، دیالوگ های تکراری که احتمالا نتایج تکراری هم در پیش دارن رو خوندم و با خودم فکر میکنم که مگه من چیکا...
۱۳۹~
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 19:48
۱۳۹~ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲ | 0:45 | میدونی چیه؟ همه چی سرجاشه ها ولی یه وقتایی دلم میخواد یکی بود همونجوری که من برای پیشرفت بقیه و حال خوبشون میدوام برای خوشحال کردنم قدم برمیداشت.مثلاً میدونست عاشق گل نرگسم و توی این -احتمالا- آخرین فصل سرد ایران بودنم گلدون نرگس نوبرونه برام میگرفت، نه که خودم نتون...
۱۳۸~
-
تاریخ: 1402/8/12 ساعت: 15:24
۱۳۸~ جمعه ۱۲ آبان ۱۴۰۲ | 11:42 | دیشب برای اولین بار جلوی جمعیت بزرگ اجرای زنده موسیقی داشتم، یه خوشحالی عمیق، یه حس خوب وصف نشدنی ای از اینکه بخشی از اون گروه بودم درونم میتپه که نمیتونم توصیفش کنم، توی راه برگشت به سمت خونه با ماهره که حرف میزدم به این نتیجه رسیدیم که حتی اینجا بودنمون هم ثمره ای ...
۱۳۶~
-
تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 17:07
۱۳۶~ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۲ | 12:4 | این یک یادداشت معمولیست. توی کافه ای حوالی سهروردی نشستهام، سفارشم کیک سهشیر و آیس لوتوسلته ست، البته طعمی از لوتوس در این قهوه احساس نمیکنم
۱۳۳~
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 12:57
۱۳۳~ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:0 | بالاخره امروز تصمیم گرفتم بیام بنویسم،وسط کارهای این چند وقت خیلی پیش میومد که اینجا رو باز کنم و کمی به همه چیز نگاه کنم و دوباره ببندمش و برم پی کارم. اما خب بالاخره امروز فرصتش پیش اومد که بیام بنویسم. توی این چند ماه اتفاقات خیلی زیادی افتاده، پذیرشم از ای...
u200d۱۳۴~
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 12:57