دیروز عصر فهمیدم که مادرجون رو از دست دادیم، دوباره شدم مطهره ای که ۶ سالشه و دنبال مادربزرگ گوگولی کوچولوی گردش گریه میکنه که بره خونشون، اما حالا دیگه مادربزرگی نیست و من فقط میتونم گریه کنم! یک هفته از فوتش گذشته و به من تازه خبر دادن. همون روزا به دوست صمیمیم میگفتم فکر میکنم یه اتفاقی اقتاده ایران و اینا به من نمیگن! بیراه حس نمیکردم... این سری که رفتم ایران و سورپرایزش کردم گریه کنان بغلم کرد و گفت فکر کردم میمیرم و دیگه تو رو نمیبینم! اون روز میگفتم وا مادرجون خدانکنه. اصلا باورش برام راحت نیست که این بار که برگردم دیگه نیست که با اون ذوق بغلم کنه و باهام حرف بزنه. سوگ همینطوریش حس عجیب و آزاردهنده ایه چه برسه به وقتی که تو هزاران کیلومتر از همه چی دوری و توی تصویر چند اینچی کوچیک صقحه موبایلت صبح با تصویر مزار یکی از عزیزانت روبرو میشی! این همیشه بخش ترسناک ذهنیم از مهاجرت بود و حالا که تو شرایطش قرار گرفتم میفهمم که چقدر حتی از چیزی که تصور میکردم آزاردهنده تره. حتی هنوز نتونستم به بابا پیام بدم. خواهرم صبح گوشی رو گرفت جلوی آقاجون و اون لحظه ای که گفت مطهره جان تنها شدم، تمام وجود من از هم پاشید، کاری از دستم برنمیاد جز صبور بودن و سوگواری کردن. انقدر این آدم مهربون و نازنین بود که هیچکس خاطره بدی حتی ازش نداره. این روزا دخترکوچولوی درونم از همیشه بی پناه تر و غمگین تره... جای مادرجون خالیه و من هنوز نمیتونم باور کنم که دیگه نداریمش.....
برچسب:
نویسنده: رادین افشاری